سر درد. خواب و مچاله شدن تو پتو. بی هدفی. راه رفتن دایره وار دور خودم تو اتاق. بی حرفی. خفگی. احساس سرما و یخ زدگی خون تو رگام.
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
تو زندگی بیشترین حسرتی که دارم خاموش کردن سیگاراییه ک تا نصفه کشیدم. از ترس اینکه کسی ببینه. بیشتر از حرفایی که نزدم و کارایی که نکردم و فرصتهای از دست رفته.
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
من باید باغِبون میشدم. نوعی از باغبونی که گل و گیاه هایی که دوست داشتم پرورش میدادم و جنبه مادی نمیداشت و درواقع از سر شکم سیری بود. کار که جنبه برنامه ریزی و اجبار پیدا میکنه یجور اسارت و پوچی میاره.
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
همه چیز جوریه که حال منو بهم بزنه. همه چیز جوریه که دیگه دلم نخواد زندگی کنم . درسته .من نمیخوام بمیرم ولی دیگه فکرم ب جایی قد نمیده که چجوری باید زندگی کنم.
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
دق میکنم وقتی مردم دارن زر مفت میزنن و من با حالت تهوع درونیم لبخند میزنم بهشون. دقّم میگیره که چرا حتی زر مفت زدنمم نمیاد و ساکت میمونم. انگار اصلن زبان حرف زدنمون فرق داره.هیچی از حرفاشون نمیفهمم.کاش زر مفتمو میزدم و سر ساعت یازده میخوابیدم. الان دلم میخواد بخوابم و ببینم دارم در حال قیمه خوردن فیلم هندی شاد میبینم.یا این.یا بمیرم فردا با کالبد یه گربه ی نیمه چاق بدنیا بیام.
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
حال عجیبیه . احساس میکنم زمان نمیگذره. انگار هر روز رو دارم دوباره و دوباره زندگی میکنم بدون اینکه فردایی بیاد.
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی
برچسب:
نویسنده: میلاد عابدی