خرید بک لینک

سر درد. خواب و مچاله شدن تو پتو. بی هدفی. راه رفتن دایره وار دور خودم تو اتاق. بی حرفی. خفگی. احساس سرما و یخ زدگی خون تو رگام.

+پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 17:05

تو زندگی بیشترین حسرتی که دارم خاموش کردن سیگاراییه ک تا نصفه کشیدم. از ترس اینکه کسی ببینه. بیشتر از حرفایی که نزدم و کارایی که نکردم و فرصتهای از دست رفته.

+پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 17:05

من باید باغِبون میشدم. نوعی از باغبونی که گل و گیاه هایی که دوست داشتم پرورش میدادم و جنبه مادی نمیداشت و درواقع از سر شکم سیری بود. کار که جنبه برنامه ریزی و اجبار پیدا میکنه یجور اسارت و پوچی میاره.

+پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۶

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 16:36

همه جا پاییزه جز اینجا، آدم دلش میخواد بمیره.

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 16:36

من هنوز وقتی ب مسئول داروخونه میگم مثلن سرماخوردگی بزرگسالان احساس غریبگی و باور نکردن بزرگسال بودن رو دارم. پس رویاها و تخیلات بچه ای که هنوز با موهای ژولیده میخواد بره تو کوچه بازی کنه و داره تو من میپوسه چی میشن؟ پای مرگ و زندگی یه بچه وسطه. در حالیکه شما فکر میکنین چقدر کلیشه ای و تکراری بود این پست من دارم قطع شدن نفس اون بچه و محو شدنش رو حس میکنم.

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 16:36

خودت باش. اگه جمع و جور نمیخندی و قشنگ حرف نمیزنی. اگه ژست عکس گرفتن بلد نیستی و کتابای سطحی میخونی و سلیقه خوبی هم نداری. اگه بعضی وقتا با تمام وجود احساس معمولی بودن داری. تو ممکنه در واقع هیچ ویژگی منحصر به فردی نداشته باشی. اما حقیقت داشته باش. با بهتر یا بدتر نشون دادن خودت، توقع دیگران رو بالا و پایین نبر. شاید اونجور که حقیقتن هستی ب اندازه کافی زیبا و خواستنی نباشه اما اقلن همون

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: پنجشنبه 20 مهر 1396 ساعت: 16:36

همه چیز جوریه که حال منو بهم بزنه. همه چیز جوریه که دیگه دلم نخواد زندگی کنم . درسته .من نمیخوام بمیرم ولی دیگه فکرم ب جایی قد نمیده که چجوری باید زندگی کنم.

+ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶  

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 23:53

دق میکنم وقتی مردم دارن زر مفت میزنن و من با حالت تهوع درونیم لبخند میزنم بهشون. دقّم میگیره که چرا حتی زر مفت زدنمم نمیاد و ساکت میمونم. انگار اصلن زبان حرف زدنمون فرق داره.هیچی از حرفاشون نمیفهمم.کاش زر مفتمو میزدم و سر ساعت یازده میخوابیدم. الان دلم میخواد بخوابم و ببینم دارم در حال قیمه خوردن فیلم هندی شاد میبینم.یا این.یا بمیرم فردا با کالبد یه گربه ی نیمه چاق بدنیا بیام.

+ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶  

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 23:53

حال عجیبیه . احساس میکنم زمان نمیگذره. انگار هر روز رو دارم دوباره و دوباره زندگی میکنم بدون اینکه فردایی بیاد.

+ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶  

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 23:53

من چم شده ؟ انگار قفل شدم.پاهام چسبیده به زمین و خشکم زده.تو سرم هزاااارتا صداس.هر بار که میخوابم شاید ده تا خواب میبینم.همه چی بی سر و ته و نامعلومه. دلم میخواد از اینجا بریم.از این شهر بریم. تیک تاک میکنه ساعته که اذیتم کنه. تیک تاکش نیست ،اون فاصله ی بین ثانیه هاش اذیتم میکنه. به این فکر میکنم من تمام زندگیم تو این فاصله ی بین ثانیه ها گذشته.همش معلق بودن و انتظار بیخودی. هر بار که لب

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:01

1 همیشه اول پاییز برا من حکم سال نو داشته جوری که هر تصمیمی واسه زندگیم بخوام بگیرم و کارایی که بخوام شروع کنم همین موقعا برنامه ریزی میکنم واسشون هر چند که اکثرن عملی نمیشن.باید حساب کتاب کنم و بدون خیال پردازی ببینم در حال حاضر با این اعصاب و بودجه و زمانبندی بهترین کار چیه.همینقدر احساس پرمشغلگی دارم :( 2 دوست خیلی خوبه.حالا هر اسمی که داره .نمیدونم. آدمایی که میشه ازشون یاد گرفت و سلیقه ها

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 22:01

صفحه بندی